فقط بندیکت
تو شب سیاه
تو شب تاریک
از چپ و از راست
از دور و نزدیکیه نفر داره
جار میزنه جار
آهای غمی که
مثل یه بختک
رو سینه ی من
شده ای آواراز گلوی من
دستاتُ بردار
دستاتُ بردار
زنجیر
از فامیلای چاوشیه انگاری
مرا جانی، که میدارم تو را دوست
عجب نبود که جان را دوست دارم....
در حال حاضر 184 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 184 مهمان ها)