روز رفت و هفته رفت و ماه رفت و سال رفت
اینهمه رفت و جوانی نیز از دنبال رفت
گر زِمن پرسند نقد عمر را چون باختی
گویم این سرمایه دولت پی آمال رفت
هر چه را میخواستم ،هر چند خود بیهوده بود
دیر آمد در کفم لیکن به استعجال رفت
مال را پنداشتم سرمایه آسودگیست
مال رفت و روزگارم از قفای مال رفت
عمر انسانی اگر صد یا دو صد آید چه سود
کانچه آمد پارسال، از دست من امسال رفت
بهترین احوال دنیا چیست در نزد اهل دل
چونکه می بایست اندر بدترین احوال رفت
چندی از بهر هوا و چندی از بهر هوس
مختصر عمر عزیز من بدین منوال رفت...
تا شب شاد باشید ...
یکی هم بود
که پنجره جمع میکرد
تا آسمانِ بیشتری داشته باشد ...
![]()
گلنار ازش بگیر ببین عکس العملش چیه ، یهو دیدی گفت گلنار چیه عزیزم مگه من مردم
از همینجا اعلام میدارم تمامی زنهای شاعل در شهر رسول اینا بدونن که رسول بهشون نظر داره ، ترشی لیته ها به صف باشن
در این مورد استثنائن باید عرض کنم که من نمک نشناسم
مینا ؛ نامرد فور اوِر
من این کارو قبلن کردم ، الان سعی کردم محیط مجازی رو کوچیک کنم میبینی که فقط تو یه تاپیک هستم واسه همین کوچیک کردنش هست ...
اونم فقط واسه اینکه تفریح خاصی ندارم مجبوری دوباره برگشتم به مجازی ...
دختر شوپنهاور هم بد نبودا ...![]()
لنتی رو ببینا ، چی خود شیرینی میکنه![]()
تو سربازی از این کارا نکنیا ، انگها هست که بهت نمیزننا ، بپا
خو یکی از گزینه ها بود دیگه ، عازادی بیان نداریم عایا
دیکتاتور نامرد
فدا بشم من
زیر بهمن معرفتت لهمون کردی مینا جان
کوچیک همه بچه ها هم هستیم یکی از یکی عزیزتر![]()
هِمَــــتی کُــن با ایـن زردِ شُمــــالی . . .
چه درد بدیه از خواب ک بیدارمیشی
.
.
.
.
باید یکی دیگر رو بخوابونی
پسره ها هرکی مطلب رو گرفت یه اه از ته دل بکشه...
هِمَــــتی کُــن با ایـن زردِ شُمــــالی . . .
دختره اومده میگه تفریح من اینه مــ.مه های دوستامو بگیرم بگم بیب بیب .
خوش بحالتون ،تفریح ما این بود تخـ.ممون رو میگرفتن تا اسم سه تا شهید گم نام نمی گفتیم ول نمیکردن
هِمَــــتی کُــن با ایـن زردِ شُمــــالی . . .
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد بابک ... پسرک خودش را جمع و جور کرد،سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت بله خانوم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هاش میزد،توی چشمان سیاه و مظلوم پسرک خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس، دفترتو سیاه و پاره نکن؟ ها!؟ فردا مادرت رو میاری مدرسه میخام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم. پسرک چونه لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:خانوم... مادرم مریضه اما...بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که از گلوش خون نیاد...اونوقت میشه واسه خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یک دفتر بخره که من دفترای دادشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول میدم مشقامو... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخاند و گفت بنشین بابک عزیزم... کاسه اشک چشم معلم که روی گونه اش خالی شد... روی تخته سیاه نوشت: زود قضاوت نکنید...
پسرک خنده شیطانی کرد و نشست ...به خودش
گفت چه اسکلیه این گاگول...
بابک زنجانی - کلاس اول ابتدایی
هِمَــــتی کُــن با ایـن زردِ شُمــــالی . . .
همین که امروز رو با یه باخت 3 بر 1 شروع نکردیم ، یعنی چه روز خوبیه ...
هِمَــــتی کُــن با ایـن زردِ شُمــــالی . . .
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
رسول جون اين لوازم آرايشي ها رو هم يه سر بزن اونجاها هم كِيساي خوبي پيدا ميشنا![]()
در حال حاضر 2 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 2 مهمان ها)