روزي ملانصرالدين الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام برد!
بعد از مدتي خواست او را پايين بياورد ولي الاغ پايين نمي آمد.
ملا نميدانست الاغ بالا مي رود ولي پايين نمي آيد!!
پس از مدتي تلاش ملا خسته شد وپايين آمد ولي الاغ روي پشت بام بشدت جفتک مي انداخت و بالا و پايين مي پريد. تا اينکه سقف فروريخت و الاغ جان باخت.
ملا که به فکر فرو رفته بود، باخود گفت:
لعنت بر من که ندانستم اگر خري را به جايگاه رفيعي برسانم
هم آن جايگاه را خراب مي کند
و هم خود را هلاک مي نمايد!!!
در حال حاضر 10 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 10 مهمان ها)