ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻋﻠﻴﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺍﻱ ﭘﺮﺳﻴﺪ :
ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ
ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﻱ ﻛﺮﺩ ...
ﻭ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﻧﻬﺎﺩ.
ﺑﻌﺪﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ...
ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ
ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻭﻧﻴﻢ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ !!
ﭘﺲ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮﺍ ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﭼﻮﻥ ﻭﻗﺘﻴ ﻜﻪ ﻣﻦ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ داشتم ﺧﺪﻭﺍﻧﺪ
ﺭﻭﺯﻱ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ ...
ﻭﻟﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﻧﻬﺎﺩﻱ ،
ﺑﻴﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﻨﻲ،
ﭘﺲ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻧﻢ ﺍﺣﺘﻴﺎﻁ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﻳﻜﺴﺎﻝ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﺗﻐﺬﻳﻪ ﻛﻨﻢ "
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ می فرماید :
ﻫﻴﭻ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻱ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﺮﺧﺪﺍست روزی آن.
ماهيان ازآشوب دريا به خدا شكايت بردند، دريا آرام شد و آنها صيد تور صيادان شدند. آشوبهاي زندگي حكمت خداست.ازخدا، دل آرام بخواهيم،
نه درياي آرام.
دلتان همیشه آرام....
روزی ملا نصرالدین از برای خواستگاری برای پسر خویش به منزل شیخ ابو هل هل بیرونی رفت ملا به شیخ گفت ای شیخ دختر خویش به پسر من میدهی تا پسرم دخترت را بگاه دهد شیخ گفت ملا از شما بعید است که اینگونه سخن بگویی و به ملا و پسرش جواب نه داد و گفت هر وقت امدی و گفتی که پسرم را به غلامی دخترت میپذیری ان موقع قبول میکنم و بگذشت و بعد از چند روز دوباره ملا به خانه شیخ درامد و گفت ای شیخ پسرم را به غلامی دخترت میپذیری و شیخ قبول کرد و بعد از ازدواج دختر شیخ دایما در بستر انتظار معاشقه و نزدیکی داشت ولی پسر ملا در بستر نمیشد و هر بار از او میخواست که در بستر شود و او را بگاه دهد پسر ملا میگفت خانم من غلام شما هستم فقط غلامتان و دست به کمر می ایستاد و گه گاهی تعظیم مینمود چند ماهی بدین روال گذشت و دختر شیخ شکایت داستان به پدر کرد و شیخ به پیش ملا رفت و گفت ای ملا چرا پسرت چند ماه است که دخترم را به گاه نمیدهد ملا گفت ما که روز اول امدیم گفتیم که دخترت را به پسرم بده تا بگاه دهد و تو گفتی که ... حال از من بخواه که پسرم ,دخترت را بگاه دهد شیخ که چاره ای نداشت با التماس به ملا گفت ای ملا از پسرت بخواه تا دخترم را بگاه دهد و چون خبر این داستان به حواریون(مریدان سوگلی) شیخ رسید در دم منکر شیخ شده وخشتک فنگ کرده و مرتد شدند ,,,,,,,,
روزی شیخ و مریدان جمع بودند که مریدی روشن فکر ، جمله ای زیبا از چارلی چاپلین نقل نمودی! شیخ خشمگین گردیده شمشیر از بر کشیده و مرید را به دو نیم تبدیل نمودندی! و آنگاه دیگر مریدان را ندا دادندی:
مگر نه اینکه خواجه چاپلین لال بوده و هرگز در هیچ فیلمی سخنی نگفته! پس چگونه است که این مرد از وی نقل قول میکند؟؟؟
مریدان با شنیدن این استدلالِ شیخ رم نموده، جامگان دریدند و چون چاپلین قدم برداشته و به سوی مقصدی نامعلوم ناپدید گردیدند!
روزی دخترکی زیبا و خوشگل توخيابون ازپورشه پیاده شد وبه طرف شیخ آمد.
گفت:حالتون خوبه؟كجا تشريف ميبرين؟
شیخ فرمود: ميرم خونه
گفت:ميشه ازتون خواهش کنم بامن دوست شید؟حاضرم ماشینموهم بهت بدم
شیخ فرمود: ننننع ورفت.
مریدان که این صحنه را دیدند کف کردند و بدنبال شیخ راه افتادند تا دلیل شیخ را از این بی اعتنایی جویا شوند.
شیخ که کلا در دنیای عرفانی بسر میبرد به مریدان گفت :ميدونين،اخلاق برای من خيلي مهمه
اول بايدسلام ميكرد.
شیخی بود عظیم الهیکل و عریض الپیکر، شیخ رئیس محکمه خانواده بود و البته مسئول ستاد مبارزه با طلاق، وی دایم از فزونی طلاق شکوه میکرد و فراوانی آن را از نشانه های آخرالزّمان و قیامت میدانست روزی در محکمه دخترکی بسیار جمیل المنظر و لطیف الهجة بر وی وارد شد و خواستار طلاق از شوهر معتاد خویش گشت شیخ که با دیدن دخترک و شنیدن صدایش انقلابی در وی رخ داده و خون در رگهای عضو تحتانیش به جوش آمده بود گفت آری تو را بهتر که از این نامرد طلاق بگیری، دخترک که متعجب شده بود پرسید یا شیخ مگر شما نمیگفتید فزونی طلاق از علائم آخرالزّمان و قیامت است پس چطور زود میخواهید من طلاق بگیرم؟
شیخ نگاهی نافذ به دخترک انداخت و گفت آری درست است برای تعویق قیامت هم راه حلی هست شما از این ناکس طلاق بگیر و امروز به صیغه ما در آ، من امشب در اندرونی خویش قیامتی برپا کنم تا آن قیامت موعود به تعویق بیفتد!!
روزی روزگاری شیخی همراه مریدان به رهی میگذشتندی که کلاغکی بر درخت دبدندی که پیتزا بر منفار داشتندی شیخ فرمان ایست بداندی وتوصیف کلاغ نمودندی عجب پایی ..عجب رنگ زیبایی بالاتر از سیاهی رنگی تبود وچند حدیث متواتر در باب کمک خبرچینی کلاغ به لشکر اسلام و جاسوسی بنی اسراییل آوردندی چند حدیث در باب مرغ بهشتی نثارش کردندی .کلاغ پیتزا را زیر بال چپش گذاشت و گفت جاکش اون وقت که تو پنیرم را با کلک گرفتی من کلاس سوم دبستان بودم ولی اکنون لیسانسه ای مرا در بر است! شیخ گفتا زین لیسانس بیکار چه سود آنقدر درس خواندی که همه پرهایت ریخته اند و پرواز کردن یادت رفته اندی .کلاغ پر گشود تا توانایی پرواز به رخ کشد، پیتزابر افتاد و شیخ در طرفت العینی بجست پینزا را بربودی مریدان چون این بدیدندی خشتکها دریدندی انگشت به ماتحت یکدیگر کلاغ پر کنان بسوی برج پیزا متواری شدندی!!
آورده اند که شبی شیخ حشرالدین قضیبی *** کمره ای مریدان را گرد هم جمع ساختی و آنان را گفت: ای مریدانم عایا دوست دارید با هم به نظاره فیلم پورنو سه بعدی بنشینیم؟ مریدان خرکیف دست بر خشتک برده و نالیدند: آری آری... پس شیخ به هریک عینکی 3d داد و چراغان خانقاه خموشیدی و همگی به پای جعبه جادو بنشستندی و آخرین فیلم بانو الکسیس را بدیدندی.... در پایان فیلم مریدان حیران و سرگردان شیخ را گفتند: یا شیخ عجب فیلم خری بود گویی همه چیز طبیعی و واقعی بود،،،،، دیگری گفت: گویا آن مرد آلتش را بر حلق ما فرو میبرد،،،،، دیگر مریدی گفت: هرگاه آن مرد بر ماتحت بانو تلمبه میزد تو گویی آلتش بر ماتحت ما میرفت براستی که فراتر از تصور بود،،،، شیخ که در حال پاک نمودن زنگار از آلت خویش بود با نشان دادن بیلاخی فرمود: گول خوردید و گول خوردید، آلت منو خوب خوردید، ای ابلهان فیلم پورنو کجا بود خواستیم با روش نوین 3d طبق آخرین تکنولوژی روز دنیا بر ماتحتان سیخی زنیم..... مریدان که قمبل خویش را برباد رفته میدند نعره زنان به بیابان رفته و خشتک خویش شرحه شرحه نمودندی
در حال حاضر 4 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 4 مهمان ها)