شبتون فِراری ای...![]()
اینکه شرم نکنی از خودت خیلی مشکله
شب به خیر![]()
اولين هفت سين سفره ي امسالم :
سايه ي آقامونه
دومين سين :
سلامتي آقامونه
سوميش :
سانتافه ي آقامونه
چهارميش:
سود سپرده ي بانكي اقامونه
پنجميش:
سفر خارج ازكشوربااقامونه
ششميش :
سرمايه آقامونه
هفتميش :
سرقفلي مغازه ي آقامونه
در پشت هر مرد بزرگ ، زني بزرگ ايستاده است
توماس هيلر ، مدير اجرايي شرکت بيمه عمر ماساچوست ، ميو چوال و همسرش در بزرگراهي بين ايالتي در حال رانندگي بودند که او متوجه شد بنزين اتومبيلش کم است. هيلر به خروجي بعدي پيچيد و از بزرگراه خارج شد و خيلي زود يک پمپ بنزين مخروبه که فقط يک پمپ داشت پيدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزين را پر و روغن اتومبيل را بازرسي کند.سپس براي رفع خستگي پاهايش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزين پرداخت.
او هنگامي که به سوي اتومبيل خود باز مي گشت ، ديد که متصدي پمپ بنزين و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتي او به داخل اتومبيل برگشت ، ديد که متصدي پمپ بنزين دست تکان مي دهد و شنيد که مي گويد :" گفتگوي خيلي خوبي بود."
پس از خروج از جايگاه ، هيلر از زنش پرسيد که آيا آن مرد را مي شناسد.او بي درنگ پاسخ داد که مي شناسد.آنان در دوران تحصيل به يک دبيرستان مي رفتند و يک سال هم با هم نامزد بوده اند.
هيلر با لحني آکنده از غرور گفت :" هي خانم ، شانس آوردي که من پيدا شدم . اگر با اون ازدواج مي کردي به جاي زن مدير کل، همسر يک کارگر پمپ بنزين شده بودي.
" زنش پاسخ داد :" عزيزم ، اگر من با او ازدواج مي کردم ، اون مدير کل بود و تو کارگر پمپ بنزين
اصولا زنها خر نمیشن ، عاشق میشن
هر وقت تونستی
روی احساس زنها اسم خریت نگذاری
میتونی به خودت بگی مرد
03:02 AM
امروز 04:17 AM
به خدا شما مریضیدچرا نمیخابید خب
![]()
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)