طفلی به نام شادی ؛
دیریست گم شده ست.با چشمهای روشن براق ؛
با گیسویی بلند، به بالای آرزو؛
هر کس ازو نشانی دارد، ما را کند خبر؛
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس ، سوی دگر خزر...
محمد رضا شفیعی کدکنی
(sm50)
(sm50)
نمایش نسخه قابل چاپ
طفلی به نام شادی ؛
دیریست گم شده ست.با چشمهای روشن براق ؛
با گیسویی بلند، به بالای آرزو؛
هر کس ازو نشانی دارد، ما را کند خبر؛
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس ، سوی دگر خزر...
محمد رضا شفیعی کدکنی
(sm50)
(sm50)
[فقط کسانی که در سایت عضو شده اند قادر به مشاهده لینک ها هستند عضویت در سایت کمتر از 1 دقیقه ست. برای عضو شدن در سایت کلیک کنید...]نقل قول:
نوشته اصلی توسط mojtabaa [فقط کسانی که در سایت عضو شده اند قادر به مشاهده لینک ها هستند عضویت در سایت کمتر از 1 دقیقه ست. برای عضو شدن در سایت کلیک کنید...]
ای
شادی
آزادی
ای شادی آزادی
روزی که تو بازآیی
با این دل غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد؟
غم هامان سنگین است
دل هایمان خونین است
از سر تا پامان خون میبارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم
وقتی که زبان از لب میترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی حتی حافظه از
وحشت در خواب سخن گفتن میآشفت
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت میکندیم
وقتی که در آن کوچه تاریکی
شب از پی شب میرفت
و هول سکوتش را
بر پنجره فروبسته فرو میریخت
ما بانگ تو را با فوران خون
چون سنگی در مرداب
بر بام و در افکندیم
وقتی که فریب دیو
در رخت سلیمانی
انگشتر را یکجا با انگشتان میبرد
ما رمز تو را چون اسم اعظم
در قول و غزل قافیه میبستیم
از می
از گل
از صبح
از آینه
از پرواز
از سیمرغ
از خورشید
می گفتیم
از روشنی
از خوبی
از دانایی
از عشق
از ایمان
از امید
میگفتیم
آن مرغ که در ابر سفر میکرد
آن بذر که در خاک چمن میشد
آن نور که در آینه میرقصید
در خلوت دل با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژده دیدار تو میآورد
در مدرسه
در بازار
درمسجد
در میدان
در زندان
در زنجیر
ما نام تو را
زمزمه میکردیم
آزادی آزادی آزادی
آن شبها
آن شبها
آن شبها
آن شبهای ظلمت وحشتزا
آن شبهای کابوس
آن شبهای بیداد
آن شبهای ایمان
آن شبهای فریاد
آن شبهای طاقت و بیداری
در کوچه تو را جستیم
بر بام تو را خواندیم
آزادی آزادی آزادی
می گفتم
روزی که تو بازآیی
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
برخواهم داشت
وین بیرق خونین را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت
میگفتم
روزی که تو بازآیی
این خون شکوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ریخت
وین حلقه بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آویخت
ای آزادی
بنگر آزادی
این فرش که در پای تو گستردهست
از خون است
این حلقه گل خون است
گل خون است
ای آزادی
از ره خون میآیی اما
میآیی و من در دل میلرزم
این چیست که در دست تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی
آیا با زنجیر
میآیی ؟!
هوشنگ ابتهاج
اینم از طرف من شادی گفتید ..
این ویدیو رو دوست مشترک مون الان برای من فرستاد بشنوید پدری که با پسرش صحبت میکند، پسری که دیگری نیست...
[فقط کسانی که در سایت عضو شده اند قادر به مشاهده لینک ها هستند عضویت در سایت کمتر از 1 دقیقه ست. برای عضو شدن در سایت کلیک کنید...]
تلخ کنی دهان من .. (sm50)
گل پرپر، کجا گیرم سراغت؟
صدای گریه می آید ز باغت
صدای گریه می آید شب و روز
که می سوزد دل بلبل ز داغت ... (sm172)
این بود زندگی ...
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست!
در کویری سوت و کور،
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفت و گو از مرگ انسانیت است!
فریدون مشیری
“ ‘ایرانیِ شاد’ فقط نوشتهای بود روی نوارِ کاست”