-
دلم برای روزهای کودکی تنگ شده
برای روزهایی که تنها دغدغه ام
ستاره باران شدن دفتر مشقم بود
نه بی ستاره بودن شب هایم!
برای بوی مداد رنگی نو
برای اضطراب دلنشین روز اول مدرسه
حتی برای دوباره نوشتن
از روی غلط هایم...
چقدر دلم تصمیم کبری میخواهد!
تصمیمی که دگرگون کند
حال این روزهایم را...
که مشکلات ته نشین شده در فراسوی ذهنم را حل کند و آرزوهای از یاد رفته ام را به من باز گرداند...
-
کاش کسی حالمان را بپرسد
و با اطمینانِ تمام بگوییم :
«خوب نیستیم» !
بگوییم سالهاست که حالِ خراب،
مهمان دلمان شده و ما هی داریم خودمان را به آن راه می زنیم..
کوچه ی علی چپ پر شده
از من و امثال من، که از حالِ خوب؛
فقط "ادایش" را درآورده اند..
کاش با اطمینان بگوییم خوب نیستیم و "تمام بشود"!
-
ارزش بعضی چیزا
با به زبون آوردنش از بین می ره...
این آخرِ بدبخت بودنه که به کسی بگی، گاهی حالم رو بپرس...
همیشه دیدن یه پیام ناگهانی،
شنیدن یه سلام بی هوا
از آدمی که انتظارش رو می کشی
می تونه حال و روزت رو عوض کنه...
گاهی آدم، خودش رو گم و گور می کنه، فقط به این امید که یه نفرِ بخصوص سراغش رو بگیره...
بر خلاف تصور، خوشحال کردن آدمِ تنها، خیلی سخت نیست...
فقط کافیه وانمود کنی به یادش هستی...
-
از قدیم رسم بود ،
که اگر ستاره دنباله دار دیدی
آرزو کنی…
اگر قاصدک دیدی
آرزو کنی…
ستاره رد می شود
قاصدک را هم باد می برد
قدیمی ها خیلی چیزها را
خوب می دانستند.
می دانستند که آرزو ماندنی نیست
می دانستند نباید آرزو به دل ماند
آرزو را باید فوت کرد
رها کرد به حال خودش
آرزو را روی دلهایتان نگذارید،
نباید راکد بمانند.
آب هم با آن همه شفافیتش
یک جا بماند کدر می شود و بو می گیرد
آرزوهایتان را بدهید دست باد
آنها باید جاری باشند
تا برآورده شوند.
-
نیازمندی های انسان کم نیستند
انسان نیاز دارد در جریان اخبار محیط پیرامونش باشد اما مهم ترین خبر دنیا شاید احوال کسی باشد که بی خبری از او دلیل غمگین بودن حال و روزش می شود
نیاز دارد یک نفر پا به پای بی خوابی هایش بیدار بماند و با حرف هایش مرهمی باشد بر زخم هایی که خواب را از او گرفته اند
خانه یکی از نیاز های اصلی هر انسانی است اما شاید آرام ترین خانه برای او در زمان تنهایی شانه های کسی باشد که اشتباهاتش را می شنود اما سرزنش کردن بلد نیست
انسان به امنیت نیاز دارد، امنیتی از جنس دلگرم بودن به وجود کسی در کنارش، کسی که اخلاق بدش را می داند اما به رویش نمی آورد، بد رفتاری هایش را می بیند اما همه را نادیده می گیرد و همیشه تلخی قهر را با شیرینیِ لبخندی از ته دل از بین می برد
اصلا انسان گاهی نیاز دارد آرامش را در بحران جست و جو کند؛ دلش می خواهد در بحران قرار گیرد تا برای چاره اندیشی از کسی کمک بگیرد که بودنش حس امنیت است و داشتنش همان مدیریت بحران
گاهی تنها خواسته اش از تمام دنیا یافتن گوشه ای خلوت است و گوشی شنوا برای گله کردن از دنیا و ساکنان آن
انسان دنیای پیچیده ای دارد
گاهی مثل کودکی محتاج یک هم بازی می شود برای دیوانگی های کودکانه و گاهی چنان در جنگ آدم بزرگ ها گرفتار می شود که فقط یک نفر را می خواهد تا پا به پای او بی واهمه و بی دلیل در کنارش بجنگد
و هر انسانی برای رفع نیاز هایش در تکاپوست
صندوقچه ی تنهایی هر انسانی را که جست و جو کنید کسی را خواهید یافت که برای روز مبادا او را پنهان کرده
هر انسانی در صفحهی شطرنجِ زندگیش سربازی را کنار گذاشته تا اگر روزی اسیر بازی ناعادلانه زمانه شد خیالش راحت باشد که سرباز به خاطر او خودش را به آخر خط می زند تا او را از کیش بودن روزگار بیرون آورد
رمزِ شبِ شب نشینی هایش را در تمام دنیا فقط یک نفر می داند و او همان کسی است که احوال دلش را با دل او هماهنگ کرده
آری او همان اصلی ترین نیاز هر انسان است
همان بزرگ ترین قاعدهی جا مانده از هِرَم مازلو
همان مُسکّن کشف نشده برای درد های مزمنِ روزگار
همان کسی که ثبتِ احوالِ دلم او را "عشق" نامگذاری کرده اما در خلوتم "رفیق" صدایش می کنم
-
عشق تنها وقتی عشق است
که بیچشمداشت ارزانی شود
مثلاً نمیتوانی اصرار داشته باشی
کسی را که دوست میداری
حتماً عاشق تو باشد
حتی فکرش هم خندهدار است
با اینحال به طور ناخودآگاه
این راهی است که
بیشتر مردم در آن زندگی میکنند
اگر به راستی عاشق باشی
چارهای نداری جز اینکه به راستی
مؤمن باشی، اعتماد کنی
بپذیری و امیدوار باشی که عشق تو را پاسخی هست
اما هرگز اطمینان کامل و تضمینی وجود ندارد
-
و اگر عشقمان
چون ترانهای ناتمام شود
یا به بدرودی ختم
بدان
همیشه یادم خواهد ماند
روزی که چشم در چشم هم شدیم
جهان پر از رنگهای رنگین کمان شد
قبل از آن که ابرهای خاکستری بشوردشان
-
می خواهم با کسی بروم که
من دوستش میدارم
نمیخواهم هزینه این همراه شدن را
حساب و کتاب کنم
یا اینکه به خوبی و بدیاش فکر کنم
حتی نمیخواهم بدانم دوستم دارد یا نه
فقط میخواهم با آن کسی بروم که دوستش دارم
-
این بار زنده میخواهمت
نه در رویا نه در مجاز
این که خسته بیایی
بنشینی در برابرم در این کافه پیر
نه لبخند بزنی آن گونه که در رویاست
و نه نگاه عاشقانه بدوزی در نگاهم
صندلیات را عوض کنی
در کنارم بنشینی
سر خستهات را روی شانهام بگذاری
و به جای دوستت دارم بگویی:
گم کردهام تو را، کجایی؟
-
بیشترین چیزی که در عشق تو آزارم میدهد
این است که چرا نمیتوانم بیشتر دوستت بدارم
و بیشترین چیزی که درباره حواس پنجگانه عذابم میدهد
این است که چرا آنها فقط پنج تا هستند نه بیشتر؟!
زنی بی نظیر چون تو
به حواس بسیار و استثنایی نیاز دارد
به عشقهای استثنائی
و اشکهای استثنایی...
بیشترین چیزی که درباره« زبان» آزارم میدهد
این است که برای گفتن از تو، ناقص است
و «نویسندگی » هم نمیتواند تو را بنویسد!
تو زنی دشوار و آسمانفرسا هستی
و واژههای من چون اسبهای خسته
بر ارتفاعات تو له له میزنند
و عبارات من برای تصویر شعاع تو کافی نیست
مشکل از تو نیست
مشکل از حروف الفباست
که تنها بیست و هشت حرف دارد
و ازاین رو برای بیان گستره زنانگی تو
ناتوان است!
بیشترین چیزی که درباره گذشتهام باتو آزارم میدهد
این است که با تو به روش بیدپای فیلسوف برخورد کردم
نه به شیوه رامبو، زوربا، ون گوگ و دیک الجن و دیگر جنونمندان
با تو مثل استاد دانشگاهی برخورد کردم
که میترسد دانشجوی زیبایش را دوست بدارد
مبادا جایگاهش مخدوش شود
برای همین عذرخواهی میکنم از تو
برای همه شعرهای صوفیانهای که به گوشات خواندم
روزهایی که تر و تازه پیشم میآمدی
و مثل جوانه گندم و ماهی بودی
از تو به نیابت از ابن فارض، مولانای رومی
و ابن عربی پوزش میخواهم...
اعتراف میکنم تو زنی استثنایی بودی
و نادانی من نیز
استثنایی بود