فقط بندیکت
تو شب سیاه
تو شب تاریک
از چپ و از راست
از دور و نزدیکیه نفر داره
جار میزنه جار
آهای غمی که
مثل یه بختک
رو سینه ی من
شده ای آواراز گلوی من
دستاتُ بردار
دستاتُ بردار
زنجیر
از فامیلای چاوشیه انگاری
مرا جانی، که میدارم تو را دوست
عجب نبود که جان را دوست دارم....
در حال حاضر 334 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 334 مهمان ها)