میگن قدیم دزد سر گردنه هم معرفت داشت همینه...
روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه ی سکه ی مردی غافل را میدزدد، وقتی به خانه رسید کیسه را باز کرد دید در بالای سکه ها کاغذیست که بر آن نوشته است:
خدایا به برکت این دعا سکه های مرا حفاظت بفرما...
دعا:بسم الله الذی لا یضر مع اسمه شیی فی الارض و لا فی السماء و هو السمیع العلیم.
اندکی تامل کردبعد کیسه را به صاحبش باز گرداند.
دوستانش او را ملامت کردند که چرا این همه پول را از دست داد.
دزدکیسه در جواب گفت:
صاحب کیسه عقیده داشت که دعا مال او راحفظ میکند او بر این دعا به خدا اعتقاد نموده است .
من دزد مال او بودم نه دزد دین او.
اگر کیسه او را پس نمیدادم، عقیده اش بر دعا و خدا سست می شد.ان وقت من دزد باورهای او هم بودم.واین دور از انصاف است...!
مواظب باشید دزد عقاید دیگران نباشید
پدر زنم اس داده : هلو ...
ساعت 8 دم در حاضر باش میام دنبالت !
منم كه فکر کردم اشتباهی اس داده و ازش گاف گرفتم ، جواب دادم :
باشه شفتالوی من ...
مانتو خوشگلمو میپوشم میام ، عجیجم ...
جواب داد : بی شعور ، هلو ( hello رو به فارسی نوشته بود) یعنی سلام !
آخه تو کی میخوای آدم شی ؟؟؟
سی سالت رد شده ، من چه گناهی کردم که تو دامادمی !!!
ﺍﺯ ﺯﺷﺖ ﺭﻭﯾﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :
ﺁﻧﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﺟﻤﺎﻝ ﭘﺨﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ ؟
ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺻﻒ ﮐﻤﺎﻝ
.
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻧﻤﯿﺰﻧﺪ ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻟﺒﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﺧﻮﺩ
ﺟﺴﺘﺠﻮ ﮐﻦ
.
ﻣﺸﮑﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺣﻞ ﺷﻮﺩ ، ﻣﺸﮑﻞ ﻧﯿﺴﺖ ، ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺍﺳﺖ
.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻓﯿﻖ ﭘﺎ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﺵ ، ﭼﻮﻥ ﻫﯿﭻ ﺭﯾﮕﯽ ﺑﻪ ﮐﻔﺸﺸﺎﻥ
ﻧﯿﺴﺖ
.
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﻘﺮ ، ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺤﺒﺖ ﺭﺍ ﮔﺪﺍﯾﯽ ﻣﮑﻦ
ﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺛﺮﻭﺕ ﻫﺮﮔﺰ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭﯼ ﻧﮑﻦ
.
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺳﺎﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﻬﻢ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ
ﻫﺮ ﺳﺎﺯﯼ ﻧﺮ ﻗﺼﯿﺪ
.
ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﮐﻮﻩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ
ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ ﺳﻨﮓ ﺭﯾﺰﻩ ﻫﺎ ﮐﺮﺩ
.
ﺷﺠﺎﻋﺖ ﯾﻌﻨﯽ : ﺑﺘﺮﺱ ، ﺑﻠﺮﺯ ، ﻭﻟﯽ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺭ
.
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪﯼ ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺮﺩﻩ ، ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺕ
ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ
.
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ :
ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ . ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺩﺍﺭ
ﺑﻮﺩ ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ
.
ﺁﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﺁﺩﻣﯿﺖ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ، ﻋﻮﺩ ﺭﺍ ﮔﺮ ﺑﻮ ﻧﺒﺎﺷﺪ ، ﻫﯿﺰﻡ ﺍﺳﺖ
.
ﮐﺸﺘﻦ ﮔﻨﺠﺸﮑﻬﺎ ، ﮐﺮﮐﺲ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺩﺏ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ
.
ﺍﺯ ﺩﺷﻤﻦ ﺧﻮﺩ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺑﺘﺮﺱ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ
.
ﻓﺮﻕ ﺑﯿﻦ ﻧﺒﻮﻍ ﻭ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﺒﻮﻍ ﺣﺪﯼ ﺩﺍﺭﺩ
پیرمردی را دیدم که با هفتاد سال سن و پنجاه سال زندگی مشترک
هنوز همسرش را عزیزم،عسلم،خوشگلم صدا میکرد!
خلوتی پیدا کردم و رازش را جویا شدم.
گفت 10 ساله که اسمش را فراموش کردم
بفهمه دهنم سرویسه......!!
پیرمرد به زنش گفت:
بیا یادی از گذشته های دور کنیم
من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم
......
پیرزن قبول کرد
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد
وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
...پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام
هنگامی که انوشیروان خواست ایوان کاخ مدائن را بسازد دستور داد زمینهای اطراف آن را خریداری کنند, زمینهای اطراف از صاحبانش خریداری شد مگر پیرزنی که امتناع ورزید و گفت : من همسایگی شاهنشاه انوشیروان را به تمام عالم نمیفروشم . انوشیروان سخن او را پسندید و گفت : خانه ی پیرزن در جای خودش باقی باشد و آنگاه ساختمان او را محکم و با دوام کرد ایوان را محیط بر آن ساخت. اهل آن نواحی آنجا را خانه ی پیرزن نامیدند . گویند هر روز دود از آشپزخانه پیرزن بر دیوارهای کنده کاری شده زیبای عمارت مینشست و هر صبح و عصر گاوش از روی فرشهای ایوان گذر میکرد و غلامان شکایت به شاهنشاه بردند اما وی گفت هر چه خراب شد دوباره از نو تعمیر کنید . گویند قیصر روم سفیری به ایران فرستاد و وقتی سفیر به مدائن آمد از عظمت و زیبائی آن بنا در شگفت شد . در گوشه ایوان یک نقص و کجی توجه او را جلب کرد پرسید : آن قسمت چرا درست نشده است ؟ گفتند این محل خانه ی پیرزنی است که مایل به فروش نشد و پادشاه هم او را مجبور نکرد . سفیر گفت : این چنین کجی و نقص که از عدل و دادگری بهم رسد بهتر از آراستگی و درستی است که از روی ظلم و جور پیدا شود...
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)