هر کسی هم نفسم شد
دست اخر قفسم شد
مگه نباید با حرف اخر شروع کنیم؟
بزار از این دنیای بد
دنیای کور نابلد
سفر کنم تا خواب تو
بزار بشم خراب تو
اگه حر چی اومد دم دستت بفرست
سوختم اتش گرفتم از رفیق و نارفیق
از غریبه و اشنا
از یاران هم پیمان بگو
من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام
صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام
تو که دستت به نوشتن اشناس
دلت از جنس دل خسته ماست
تو برام خورشید بودی تو این دنیای سرد
گونهای خیسمو دستای تو پاک میکرد
در حال حاضر 140 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 140 مهمان ها)